1
2
3
سقوط کردم به ته چاه.ته ته چاه
چشمهایم خالیست.نمیخواهم چشمهایم را بگشایم
باغ من... سرزمین من...
مرده ای در اب افتاده.رنگش پریده ست سفید سفید و چشمهایش_که عجیب بهت زده ست_را به اسمان دوخته.
اسمانی که نمیتوانم انرا از قعر چاه ببینم و حتی حس کنم
ته چاه... در انتظارم.در انتظار ان نجات دهنده که بیاید و دستانم را بگیرد .در انتظار تو. و میدانم که اگر بیایی تمام ترس ها رنگ میبازد .فقط کافیست چشمهایت را به هر سو افکنی و خطوط پیکرت...
سالهاست که خاطراتت مرا عذاب میدهد.سالهاست که خاطراتت مرا به انزوا کشانده و تو... تو خود منجی هستی
نمیخواهم چشمهایم را در اینجا بگشایم.
باغ من... سرزمین من...
دستی دستان سردم را نمیگیرد تا مرا از این چاه ظلمانی بیرون بکشد.انتظار بیهوده ست.دستانم سرد است... و گونه هایم نیز...
و ان مرده در ته چاه با نگاهی پر از هیچ در
باغ من... سرزمین من...
نمیخواهم چشمهایم را بگشایم.نیازی به ان ندارم.من میبینم. من حس میکنم. من فریاد میکنم.من تنها هستم
باغ من... سرزمین من... تنها دارایی من و تنها عشق من...
ایا تمام انچه میبینم کابوسی ست از کودکی ام تا حال؟ تصاویر درهمی از برهوت انسانیتم؟
اینجا باغ من است. و من عجیب سردم است.گونه هایم خیس است و کسی دستم را نمیگیرد
مردی نیست.مردان سرزمین من سالهاست که مرده اند و زنان سرزمینم تنهایند
اکنون سکوتی سرد همه جا را فرا گرفته.هیچ چیز نیست جز صدای سکوت مکرر اب.سکوت مرده...
من سکوت میکنم.سالهاست که نمیتوانم صحبت کنم.از همان وقت که باغم را خزان زد و مردهای سرزمینم مردند و زن ها گریستند و تنها شدند و چشم به راه.
فقط توانستم فریاد بزنم.خواستم بگویم خزان میرود اما دریغ و درد.
خزان ماند و من هیچ گاه به حرف نیامدم و فقط فریادی خفه زدم
باغ من زیبا بود و سروهایش بلند و ایستاده و مردهایش سواران بودند و زن هایش...
آه...
زن هایش میچرخیدند و میرقصیدند و میخواندند.باغ من سکوت نداشت.باغ من خشم نداشت
هر چه بود باران بود وهمه ازاد بودند ...
تا برقصند .تا بخوانند .تا فریاد بزنند و بمانند
تا ستاره ی خود را داشته باشند و عشق را نیز
تا خزان زد ومردان مردند وزنان ماندند ومن ...
زنان سرزمینم ماندند چشم به راه واخر در کنار جاده منتظر مردان خویش به ارامی جان سپردند
نمیخواهم چشمهایم را بگشایم.نیازی به انها ندارم . در برهوت انسانیت خویش سالهاست که منتظرم
و من سردم است
و من خسته هستم
و من منتظر هستم
...
کابوس هایم تمامی ندارد.مردان رفتندو زنان جان سپردند و کودکان...
سالهاست که دیگر نیستند
بیهوده سعی میکنم بمانم.حتی مرده هم میداند با لبخند محو ماتش به من میگوید.باغ من ویران شد
باغ من... سرزمین من...
و خود نیز ویران شدم مانند تک تک سرو های ازاد باغم
نمیخواهم چشمهایم را بگشایم.چشم بگشایم بر برهوت انسانیت خویش
سالهاست که رانده شده ام.سال هاست که مانده ام.چاره ای ندارم
باغ من... سرزمین من...
سردم است.عجیب سردم است و در می یابم هیچ گاه گرم خواهم شد.با هیچ اتشی...
هیچ اتشی...
چششمهایم را نیگشایم و در می یابم...
در می یابم
"سال هاست که مرد ام"
و باغ من...
سرزمین من...