18تیر
تو ای پرنده ی ازاد!
به اشیانه ی من گر تو را فتاد گذار
ــ به این نشانه که باغی ست در میان قفس ــ
به شاخه ای که در ان اشیانه ای خالی ست
سلام من برسان
ز سوی من در و دیوار را ببوی و ببوس
بسان چشم من ــ از دورــ
بر اشیان تهی گریه ات دریغ مباد
پدر اگر پرسید و یا برادر ها
بگو که گفت:دلم پر کشد بسوی شما
که گر چه هست در اینجا افق وسیع و بلند
و هر کرانه ی ان باغ و مهلت پرواز
ولی نمیدانید که یاد باغچه ام
اشیانه ام
ــ قفسم ــ
مرا از لذت پرواز باز میدارد
شما نمیدانید ــ در این دیار غریب ــ
چه حسرتی ست سلامی به اشنا گفتن
شما نمیدانید
چه حسرتی ست که در خانه انتظاری نیست
و در محله از ان اشنای دست فروش
و بچه های بد کوچه مان صدائی نیست
پرنده ای که سفر کرده بود گفت به ابر:
بگوی شان اما
هر ان نسیم که از سوی خانه مان اید
خبر ز سوختن اشیانه ای دارد
نسیم میگوید:
پرندگان مهاجر!
مباد برگشتن
اگر قفس شده اذین همان که بود ــ دریغ ــ
نسیم میگوید:
فراز باغچه ات ــ گر ز دور میبینی ــ
پرنده ایست به پرواز هست دست اموز
شریک شعبده و دام تازه ی صیاد
پرنده ای که سفر کرده بود گفت به ابر:
پرنده بوی فضا میشناسد
پرنده باز نگردد مگر زمانی که ...
۱۸ تیر...؟!
