بهار از باغ ما رفتست ما افسانه میگوئیم پرستو ها ندانستند و بر قندیل یخ مردند
"بهار از باغ ما رفتست"میخواندند پیچک ها: "شما بیهوده میگوئید و ما بیهوده میروئیم!"
"بهار اینجاست"ما فریاد میکردیم:
"بر شاخ صنوبر ها هنوز از برگ برگ دریایی ست!"
میخواندند پیچک ها:
"چه دریایی؟ چه میگوئید؟! شما دیگر نمیخوانید. ما دیگر نمیروییم"
بهاری بود ای یاد تو را با جان ما پیوند!
بهار از باغ ما رفتست ما افسانه میگوییم...
این شعر منو یاد یکی از پستای قبلیم تو وبلاگ قبلیم میندازه.همون شعر دکتر شریعتی که میگه:
"جای پای رهروی پیداست"
برام دعا کنین شاید بهار بیاد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:33  توسط راگا
|
سلام
خیلی وقت بود که ننوشته بودم.از وقتی که مجبور شدم به زور و به لطف د.ستان وبلاگ قبلیمو حذف کنم.ولی نتونستم تحمل کنم.نوشتن باعث زنده ماندن روح میشود و من بد جور عادت به نوشتن کردم.برای شروع بهتر دیدم شعری از احمد شاملو رو تو اولین پستم بنویسم.با ارزوی اینکه هیچ گاه از اینکه شاد باشیم در ایران نترسیم:
شعر رهایی است نجات است و ازادی
تردیدی است که سر انجام به یقین میگراید و گلوله ای که به انجام کار شلیک میشود
اهی با رضای خاطر است از سر اسودگی
و قاطعیت چهار پایه است به هنگامیکه سرانجام از زیر پا به کنار میافتد
تا بار جسمزیر فشار تمامی حجم خویش را در هم شکند
اگرازادی جان را این راه اخرین است
مرا پرنده ای بدین دیار هدایت نکرده بود من خود از این تیره خاک رسته بودم
چون پونه ی خود رویی که بی دخالت جالیزبان از رطوبت جوباره ای
این چنین است که کسان مرا از انگونه مینگرند
که نان از دست رنج ایشان میخورم
و انچه به گند نفس خویش الوده میکنم هوای کلبه ی ایشان است
حال انکه چون ایشان بدین دیار فراز امدند
انکه چهره و دروازه بر ایشان گشود من بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:10  توسط راگا
|